تبليغاتX
 فریاد

فریاد

من به دنبال فضایی میگردم.لب بامی،سرکوهی...آخ میخواهم فریاد بلندی بکشم....

بشکن.بشکن امروز قلک های دوران کودکی ات را.بشکن قلک هایی که روزگاری زیور طاقچه خاک گرفته خاطراتت بود.سفره ای از ترمه جانمازت را پهن کن و با حوصله سکه ها و اسکناسهای مچاله شده کودکیت را بشمار.بشمار سکه ها را ،نه !بشمار قطره قطره اشکی که بابت هر دل به حراج رفته.دلهایی از جنس حریر ولی مقاوم در برابر انفجار و دود و درد.
نخلهای سوخته ات راشمرده ای؟نه !کافیست چرا سراغی از دلهای سوخته نمیگیری؟سراغی از حنجره های ملتهب و زخم خورده.یارم!گرسنه ای،لیکن شرمنده ام.بقچه ام دیگر نانی ندارد تا گلوی خاک خوردات را رفع جوع کند.بنشین،بعد از نمازت مهمان داری.پذیرایت سفره ای از گاز خردل را برایت فرش کرده.عادتت را خوب می دانم.همچون دوران کودکیت هنگام بازی لقمه ای بدست میگرفتی و به بازیت ادامه میدادی و اینبار هنگام بازی غیرت ،لقمه ای از خردل را چنان در دهان گرفتی و شادمانه پریدی.یارم!از قرآن کوچک جیبی ات چه خبر؟بخاطر دارم در معرکه دود و دم و خمپاره ،خون ناشی از ترکش دستت را چنان بر سنگ کوبیدی و خونش را بند آوردی تا قرآن کوچک جیبی ات لکه ای آسیب نبیند.برایم از دشت شلمچه بگو.برایم از چفیه ای بگو که در آن محشر مسموم بجای اینکه جلوی دهانت را بپوشانی آنرا بر جسم سرد هم رزمت پوشاندی.نه برایم نگو،چون گفتن هایت دیگر دردی برایم دوا نمیکند.در این زمانه فراموشی و نامردی دیگر خاکهای مأنوس جبهه ات هم برایت اشکی نمیریزد.کدام اشک؟آیا دیگر اشکی هم میریزد؟آیا دیگر بغض مجالی برای سخن از خاک دارد؟کدام خاک؟آنقدر بر سر خاک جبهه ات گریستی که آنجا اکنون محفل ،سبزه و گل است.کدام گل؟گلهایت را عاشق پیشکش مجنونش کرده و تنها برگهای خشکش باقی مانده.

سخت است دیدن جانبازی که نابرابر قامتش را از دست داده و با سختی بر میله های اتوبوس آویزان است،توهین شود.چرا باید پسر بچه ای که حتی افتخار شنیدن آژیر جنگ  را هم نداشته به خود جرات دهد و بر سر بخشیدن جایش به یک جانباز بی احترامی کند و لگدی ناجوانمردانه و محکم بر پای پلاستیکی کسی بزند که روزگاری جایش را در اختیار پدر این بچه گذاشته بود؟متاسفانه نگاه عده ای تنها معطوف سهمیه و اندک امتیازات شماری از خود گذشته است.کسانی که سالها جنگیدند و به اسارت افتادند و در پایانی ناخوش با سایه ای از خود بازگشتند.نمیدانم چشمان ولع زده،مهلت دیدن جانبازی را در بزرگ راه  داشتند؟آیا دیدند یک جانباز ژنده پوش کاغذی بدست گرفته و عاجزانه طلب کمک میکند.با خود میپرسم کجاست آن مراسم گلریزان برای رهایی دردها و غصه ها؟نیازی به زحمت نیست.سری به سرای معلولین قطع نخاع و شیمیایی زدیم..به یاد درهای رویایی که به رویمان گشودند و تا خرخره پذیرایمان شدند.شرمسار  لحظه ای هستم که فنجان گرانقیمت قهوه را مینوشیدم و غافل بودم از حال میهن پرستی که در جوارم حتی از تنقیه او هم دیگر خسته و عاجز شده اند.آری پلکهای خسته او اکنون هنرش دیدن ما از پنجره های بسته آسایشگاهش است.سرای معلولین.محل رفت آمد عده ای زن که برای آخرین وداع به نزد همسرانشان می آبند.حقوقی معادل تنها پنج هزار تومان ،آنهم برای عده ای که محکوم به زیاده خواهیند.آری،او از حقش گذشت ولی خانواده اش تنها حق دارند با این درآمد برای خود ....چه بخرند؟مگر با پنجهزار تومان هم میتوان خرید کرد؟
چرا ساکت شدی؟شنیده ام بزرگان هم چشم تنگ شده اند.شنیدم آنها هم از دیدن روی بهشتی یک جانباز عاجزند و بر کرسی خود وول وول میزنند.جانباز حق دارد بخنند،زیرا پذیرایی غریبه ها رنگین تر و پر زرق و برق تر بود.مرام دشمن را عشق است که  گاز خردل و تکه ای ترکش را به سفره اش کاشت!آری بی انصافیست که از درد و قصه کسی که هست و نیستش را حلوای کشورم کرد چیزی ننویسیم و ساکت باشم.باید پذیرفت که پنجه های عدالت ،صورت از خودگذشتگانش را وحشیانه محو کرده است.
میشکنم!میشکنم قلک های کودکیم را تا برایت تکه ای پای پلاستیکی بخرم تا بیش از این شاهد قامت خمیده ات نباشم.برایت عینک دودی میخرم تا چشمان ترکش خورده ات ،توی ذوق همسایه ات نزند!اکسیژن هوایت را پر میکنم تا بعد از هر دعایت برای فوت بفرستی.برایت بالشتی میخرم تا سرت را بر آن تکیه بزنی و خوب پلاک خاطراتت را نظاره گر باشی کلفتت میشوم تا سفره های پهن شده غریبان را جمع کنم.


 

فریاد شده توسط امین در ساعت 1:14 AM موضوع | لینک ثابت


فراری ام....

فراری ام   ،  فراری ام

فراری از چکمه سفید   ،  فراری از حصار و مرز

   فراری ام   ،   فراری ام

فراری از نفرت و جنک    ،   فراری از خمپاره و تیر و کلاه خود و سپر

فراری از اسم شب و ترس نگهبان و فریب

فراری از مارش رژه ، شلوارایی با شش تا جیب

دوست ندارم پا بکوبم مقابل ستاره ها

این پادگان جهنمه ، خسته ام از دوباره ها

 

سیم خاردار منا از فرار نمی ترسونه

تیر اخطار منا از فرار نمی ترسونه

 

نمی خوام ر|ه برم با یه تفنگ، کوله به پشت

یا بدونم که دشمنا با چند تا گوله میشه کشت

امشب شب فرار منه ، تو که نگهبان شبی

نترسونم از غضب یه مشت ستاره حلبی

 

منا بزن ،  نشون بده یه سرباز نمونه ای

اسم شبا ازم نپرس ،  تو ناجی شبونه ای

منا بزن ، منا بزن که مرگ من نجاتمه

گاهی یه مرگ با شکوه به زندگی  مقدمه

 

سیم خاردار منا از فرار نمی ترسونه

تیر اخطار منا از فرار نمی ترسونه..........

 


 

فریاد شده توسط امین در ساعت 1:35 AM موضوع | لینک ثابت


بساط تلخ جوانی...

 


روزهای دانشجویی.خانه دانشجوییُ خوابگاه دانشجویی،بساط عشق و بی خیالی...

.کاش کسی به خود جرات میداد تا سری به دانشگاههای این مزر و بوم  میزد.کاش به چشم میدید بیش از ۹۰ درصد دانشجویان در همان خانه دانشجویی طعم هر چیز را می چشند.سیگار ،شاید دستگرمی بود برای خلق  دودهای شکلک دار و شاید خندیدن به یکدیگر  از برای ناواردی .در کنار هم خندیدن و مسخره بازی و در آخر نگاهی به پاکت خالی سیگار.آیا کسی می تواند این روزهای تباهی را از یاد ببرد؟؟؟


 

فریاد شده توسط امین در ساعت 1:34 AM موضوع | لینک ثابت


وصیت‌ِ یک‌ سرباز...

به‌ پرویزپرستویی‌

این‌ وصیت‌نومه‌ی‌ منه‌ ! مادر !
از تو شیکم‌ِ یه‌ کوسه‌ بَرات‌ می‌نویسمش‌ !
کوسه‌یی‌ که‌ تو اَروند به‌ دنیا اومده‌ وُ
شاید یه‌ روز بیفته‌ تو تورِ ماهیگیرای‌ بندر قاسمیه‌ ، یا چتله‌ وُ دِیلم‌...
این‌ جنگ‌ِ لعنتی‌ فقط‌ واسه‌ کوسه‌ها برکت‌ داشت‌ !
اونا رُ از تموم‌ِ اقیانوسای‌ دُنیا کشوند این‌جا !
می‌گن‌ بوی‌ خون‌ِ آدمی‌زاد کوسه‌ها رُ مَس‌ می‌کنه‌ !
من‌ به‌ این‌ حرف‌ ایمون‌ دارم‌ !
آخه‌ با یه‌ گولّه‌ تو سینه‌ رو آب‌ شناور بودم‌
که‌ یهو دیدم‌ تو دِل‌ِ یه‌ کوسه‌ی‌ پونزده‌ مِتری‌اَم‌ !
قول‌ بده‌ به‌ وصیتم‌ عَمَل‌ کنی‌ ! مادر !
بدون‌ من‌ واسه‌ دفاع‌ از حرمت‌ِ گیسای‌ سفیدِ تو رفتم‌ جبهه‌ ،
وَگَرنه‌ هیچ‌ خاکی‌ ارزش‌ِ این‌ُ نداره‌ که‌ یه‌ آدم‌ بَراش‌ بمیره‌ !
خاک‌ فقط‌ وقتی‌ قیمتی‌ می‌شه‌ که‌ ،
روش‌ بذر بپاشی‌ُ آبش‌ بِدی‌ُ محصول‌ درو کنی‌ !
(یعنی‌ کاری‌ که‌ کشاورزا رو زمینا می‌کنن‌ !)

قول‌ بِده‌ بَرام‌ گریه‌ کنی‌ ! مادر !
آخه‌ گریه‌ داره‌ دونستن‌ِ این‌ که‌ ،
پاره‌ی‌ تن‌ِ آدم‌ُ یه‌ کوسه‌ پاره‌ پاره‌ کرده‌ !
قول‌ بِده‌ نذاری‌ برادرام‌ زیرِ طوق‌ِ اربابی‌ بِرَن‌ !
نباید کسی‌ از عَرَق‌ِ پیشونی‌ِ ما نون‌ درآره‌ !
ما تازه‌ تاج‌ِ شاه‌ُ از سَرِش‌ برداشته‌ بودیم‌ ،
تازه‌ می‌خواستیم‌ ببینیم‌ آزادی‌ چه‌ مزّه‌یی‌ داره‌ ،
تازه‌ داشتیم‌ دوست‌ُ دُشمن‌ُ می‌شناختیم‌ که‌ یهو جنگ‌ شُد !
اَمون‌ از این‌ عربای‌ لعنتی‌ !
همیشه‌ نفس‌ کشیدن‌ُ حروم‌ِ ما کردن‌ !
همیشه‌ی‌ این‌ تاریخ‌ِ تِرِکمون‌ !
همیشه‌ی‌ این‌ تاریخ‌...

قول‌ بده‌ برادرم‌ این‌ تاریخ‌ِ لعنتی‌ُ عَوَض‌ کنن‌ !
نذارن‌ مث‌ِ همیشه‌ ،
یکی‌ عَرَق‌ بریزه‌ وُ یکی‌ دیگه‌ همه‌ چی‌ُ بالا بِکشه‌ !
نذارن‌ کس‌ِ دیگه‌یی‌ واسه‌شون‌ تصمیم‌ بگیره‌ !
نذارن‌ کسی‌ دستش‌ُ جلو لَبای‌ اونا بگیره‌ واسه‌ بوسیدن‌ !
ما واسه‌ همین‌ چیزا شاه‌ُ کلّه‌پا کردیم‌ دیگه‌ !

بِهِم‌ قول‌ بده‌ ! مادر !
قول‌ بِده‌ نذاری‌ خَم‌ شه‌ زانوهاشون‌ !
نذاری‌ چشمشون‌ به‌ دهن‌ِ یکی‌ دیگه‌ باشه‌ وُ
مث‌ِ یه‌ گلّه‌ بُز هَر جا که‌ می‌گه‌ بِرَن‌ !
قول‌ بده‌ نذاری‌ کسی‌ با خونم‌ رو دیوارا شعار بنویسه‌ !
نذاری‌ اِسمم‌ُ بذارن‌ رو کوچه‌مون‌ !
این‌ کارا هیچّی‌ رُ عَوَض‌ نمی‌کنه‌ !
من‌ کوچه‌مون‌ُ به‌ همون‌ اِسم‌ِ نسترن‌ دوس‌ دارم‌ !
نسترن‌ ،  نسترن‌... نسترن‌ اِسم‌ِ دخترِ همسایه‌ی‌ سه‌ تا خونه‌ اون‌وَرتَرمون‌ بود !
چشماش‌ مث‌ِ شبای‌ چهارشنبه‌سوری‌ برق‌ می‌زَد !
یادم‌ نمی‌ره‌ اون‌ چراغا ،  اون‌ فِشفشه‌ها ،  اون‌ آتیشا...
ستاره‌های‌ آسمون‌ِ جبهه‌ ،
چشمای‌ نسترن‌ُ یادم‌ می‌نداخت‌ !
حتّا شبای‌ عملیاتَم‌ که‌ دَم‌ به‌ دَم‌ خُمپاره‌ می‌اومدُ
منوّرا آسمون‌ُ عینهو روز روشن‌ می‌کردن‌ ،
من‌ تو فکرِ برق‌ِ چشمای‌ نسترن‌ بودم‌ !
حالا اِسم‌ِ به‌ این‌ قشنگی‌ رُ از رو اون‌ کوچه‌ بردارن‌ که‌ چی‌؟
که‌ یکی‌ رفته‌ تا هزارتا دیگه‌ بمونن‌ُ زنده‌گی‌ کنن‌؟
خُب‌ این‌ رسم‌ِ آدمی‌زاده‌ !
پَس‌ کلمه‌ی‌ ایثار
ـ که‌ این‌ روزا به‌ دهن‌ِ هَر اُزگَلی‌ میاد ـ یعنی‌ چی‌؟
مگه‌ ما خُل‌ بودیم‌ تنمون‌ُ سپرِ سُرب‌ِ داغ‌ کنیم‌؟
مگه‌ خُل‌ بودیم‌ بزنیم‌ به‌ اَروندُ
ترکش‌ بخوریم‌ُ شام‌ِ کوسه‌ها بشیم‌؟
ما این‌ کارا رُ نکردیم‌ که‌ یکی‌ دیگه‌ بیادُ
پوتینامون‌ُ پاش‌ کنه‌ وُ
با لَگَد بزنه‌ تو دهن‌ِ هَِر کی‌ سوال‌ داره‌ !

نذار عکسم‌ُ رو دیوارِ هیچ‌ گُذری‌ نقّاشی‌ کنن‌ ! مادر !
اگه‌ میل‌ِ من‌ باشه‌ که‌ می‌گم‌ ،
رو تموم‌ِ دیوارای‌ شهر
عکس‌ِ چشمای‌ نسترن‌ُ بِکشن‌ !
نذار ما رُ چماق‌ کنن‌ تو سَرِ این‌ جماعت‌ !
نذار بازی‌ بِدن‌ اون‌ همه‌ غیرت‌ُ !
نذار از پسرات‌ تابلوی‌ تبلیغاتی‌ بسازن‌ !
اونا اگه‌ دِل‌ داشتن‌ ،  کنارِ من‌ تو دِل‌ِ این‌ کوسه‌ بودن‌ ،
نه‌ اون‌ بالا مالاها !

به‌ وصیتم‌ عمل‌ کن‌ ! مادر !
اینا تنها حرف‌ِ من‌ نیس‌ !
حرف‌ِ خیلیای‌ دیگه‌س‌ !
تو اقیانوسای‌ دُنیا کوسه‌های‌ زیادی‌ زنده‌گی‌ می‌کنن‌ ،
که‌ پلاک‌ِ سربازای‌ ایرونی‌ تو شیکماشونه‌ !

ی.گلرویی-تهران


 

فریاد شده توسط امین در ساعت 7:39 PM موضوع | لینک ثابت


ما می‌باید کامل‌ کنیم‌ یک‌دیگر را ،


نه‌ آن‌ که‌ همانند شویم‌!


تو جبران‌ می‌کنی‌

کم‌ْبودهای‌ مرا


وَ آن‌جا که‌ تو تُند می‌روی‌
من‌ قدم‌ آهسته‌ می‌کنم‌!


ما می‌باید کامل‌ کنیم‌ یک‌دیگر را ،


نه‌ آن‌ که‌ همانند شویم‌!


تفاوت‌ها،
زنده‌گی‌ را پُربار می‌کنندُ


عشق‌ را


افسون‌!

         (مارگوت بیکل)

 

 

                        


 

فریاد شده توسط امین در ساعت 4:30 PM موضوع | لینک ثابت


سجده بر خدای خود ساخته

سجده بر تو،سجده بر هست ها و نیست ها،سجده بر باید ها و نبایدها،سجده بر بودن و نبودنهاو اینک تسلیم محض در برابر پوچی و رزالتها.سر تعظیم در دنیال خیال و واژه تسلیم در وادی فنا و چرخش به دور کعبه ریا.اینان تحفه کوچکی است از جسم و کالبدی که روح سرگردان را بی هدف به رقص وا میدارد.رقصیدن در باب هوس و نادانی با طعم گس جوانی.سرپوش بر گناهان،مجادله با عقل و در آخر چانه زدن بر شرع و راه زیستن.به واقع چه کابوسی است در این خواب نهفته که دیوانگان اینچنین بر سر و روی خود می کوبند تا لحظه ای به اوج نیستی پرواز کنند.شادمان است.رقص پایکوبی میکند و به هوا میپرد.گویا در این زمانه نیست.برهه ای که دیگران نظاره گر اویند و او در آسمانش پرواز میکند.بیخیال از هر چیز حتی بیخیال از هیچ.چشمانش تار میشود و چون پرنده ای که بالهای او را چیده اند بر زمین کوفته میشود.چون جسم مرده و دهانی دوخته .ناتوان و عاجز که نه قادر به تکلم است و نه گوش به کلام.باچشمانی بسته و حالتی اغما در قعر کثافت و ناپاکی سیر میکند.سجده وار بر منجلاب فساد.اینک خبری از هلهله ها و آوازهای مستانه اش به گوش نمیرسد و در سکوت خودش عبادت میکند.آری اینک ساعتهاست که در کعبه افکار خود مشغول عبادت است و زمان را به زنجیر کشیده است.عبادت،سجده و پرستش بر خدایی  خود ساخته از پوچی.
الکل گندم،قرصهای شادی آور،مشروبهای دست ساز ،حشیش وانواع مواد مخدر به قیمتهای بسیار پائین را به طرفه العینی میتوان یافت.بسته به سطح فرهنگی و معیشتی هرکدام برای خود طرفدارانی پیدا کرده .پیدا کردن هر کدام دردسر زیادی ندارد.الکل گندم را بدون دردسر میتوان از داروخانه ها،قرصها را در معابر عمومی ومشروبات الکلی دست ساز را هم از دوستان و یا هر دکان دیگری تهیه کرد.متاسفانه به دفعات دیده و شنیده ایم چه افرادی که بر اثر قرصهای رنگین اکستازی به کام مرگ نرفته اند و لحظه ای لذت و مسرت را با سکته های ناگهانی عوض نکرده اند.هر چیزی برای تغیر ذائقه کافیست نه در حد اشباع و افراط .به عینه شاهدیم که به حد مرگ شیشه های الکل را چون زهر مینوشند و در آخر در قعر مستراح دست و پا میزنند.قرصها را میبلعند و چون دیوانگان سرهای پوکشان را بر دیوارها میکوبند.مخدر را در رگهایشان فرو میکنند و نئشه وار چرخ میزنند.
به علت فضای بسته ای که سالهاست حکمفرما شده  جوان امروزی برای لذت دست به هر کاری میزند.هنوز ماجرای مصرف کنندگان مشروبات الکلی در شیراز که تعدادشان به بیش از صد نفر رسیده است فراموش نشده  که مسولان در لاپوشانی این موضوع پیش قدم شده اند.معضلی که سالهاست به خاطر حرام بودن مطرح نشد و حتی به دنبال راهکاری برای بستر سازی آن هم نبودند.ورود الکلهای گندم با درصد بالای اتانول و فروش آن برای عموم که منجر به کور شدن،مرگ مغزی و هزار درد و بلای دیگر گشت.قرصهایی که به راحتی توسط قاچاقچیان وارد کشور شد و بازیچه ای برای نوجوانانی ایجاد کرد که هنوز از تلفظ نام درست آن هم عاجزندو فقط میدانند که در هر محفلی باید حبه ای از آن را قورت دهند.
متاسفانه با این وضعیت شاهد روز به روز نابودی نسل  نوپا وجوان کشور خواهیم بود.جای افسوس است که خیلی راه ها را خطا رفته ایم و چه بسا بد آموخته ایم. سالیان سال است که گرفتار افراط و تفریطیم.نمیدانیم کدام کار بهتر و کدام مسیر امن تر.هنوز واژه مصرف را نمیدانیم و مصرف میکنیم.معنای خوردن را نمیدانیم و به حد مرگ میخوریم.از پیچیدگی مرگ عاجزیم و خودزنی میکنیم.از زدن بی باکیم و آزار میدهیم.به راستی چه هستیم که زندگی را به ساز مخالف خود مینوازیم و با نوای حزن انگیز آن روح خود را به حراج میگذاریم.


 

فریاد شده توسط امین در ساعت 9:39 AM موضوع | لینک ثابت


انواع دوست !!!

کسانی هستند که گاهی با سعی و تقلا خود را به تونزدیک میکنند تا بلکه با برچسب "دوست" بتوانند به هدف مطلوبشان دست یابند.

 

کسانی هستند که تا زمانی دوست تو هستند که کلمه ای حتی بر خلاف میل آنها به زبان نیاوری! این دسته در واقع دوست خودشان هم نیستند چه برسد به ما!

 

کسانی هستند که تو را به عنوان دوست انتخاب می کنند تا مرهمی باشی برای درد های بیشمارشان. سنگ صبوری باشی کافی است و سخنگوی واحد خودشان!آنها با تو قدم می زنند به تو تلفن میکنند گاه اشک می ریزند برایت از شکست های عشقی شان صحبت می کنند و از تو انتظار دارند آرامشان کنی! و از دید ایشان وظیقه تو به عنوان یک دوست آرام کردن آنهاست ومثلا اگر زمانی به هر دلیلی  نتوانستی به درد دلشان گوش کنی  برچسب یک سنگدل را همانطور که بر دیگران زده اند بر تو هم میزنند!

 

کسانی هستند که از یک دوست صرفا انتظار دارند وجود پر از ناز و عشوه شان به مهارت یک گربه را به رسمیت بشناسد واز دید این دسته اگر تو ناز کش خوبی هستی دوست خوبی هستی! این دسته از نظر من مشمئز کننده ترین دسته ی انسان های روی زمین هستند که در بین دختر ها مصداق بیشتری دارد!! البته این دسته در ارتباط با من خیلی زود متوجه بی تفاوتی و نفرتم از این حرکات چون گربه شان  میشوند.کم کم به این نتیجه ی صحیح می رسند که "از این دیگ جوشان بخاری بر نمی خیزد"!! .بهتر است راهشان را بگیرند و بروند دنبال کسانی بگردند از جنس خودشان!

 

کسانی هستند که فهمیده اند تو می فهمی و از در دوستی با تو وارد می شوند و صرفا هدفشان استفاده از تجارب توست.مشخصه ی این دسته این است که  به محض اینکه راجع به قضیه ای طرز فکر و نظرت را می شنوند کیسه ی سئوالات ریز و درشتشان را در مورد مسائلی که البته برای شخص خودشان پیش آمده بر سرت خالی میکنند !

 

کسانی هستند که صرفا استفاده ی ابزاری را یاد گرفته اند.برای این دسته واقعا متاسفم چون مطمئنم که با هر دست بدهی با همان دست پس میگیری!!

 

کسانی هستند که تو را دوست دارند نه به خاطر ظاهر تو نه به دلایل مادی.آنها تو را و وجود تو را خود تو را دوست میدارند اما تو نمی دانی.این دسته هرگز به زبان نمی اورند تا چه حد برایشان مهمی و وقتی که دیگر خیلی دیر است به این نتیجه میرسند که خداوند زبان را به ما عطا کرد تا آنچه در دلمان است به وسیله آن بیان کنیم!!

 

کسانی هستند که با تو دوست نیستند دشمنت هم نیستند وفقط از کنارشان میگذری.تو از کنارشان میگذری اما آنها تا همیشه  رد پایت را عاشقانه تماشا میکنند!! به نظر من این دسته بی دست و پا ترین دسته اند!!

 

کسانی هستند که همیشه هستند اما کمرنگ!! اینها نگاهت میکنند اما فقط نگاه میکنند! و چون به چشم آوردن را بیشتر از به زبان اوردن بلدند وقتی میخواهند احساسشان را به زبان بیاورند به جای به دست آوردن هدفشان آن را از دست می دهند.من این دسته را دوست میدارم اما توصیه ای که به آنها میکنم این است که از کسی انتظاری نداشته باشند."هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد"

 

کسانی هستند که در ظاهر حتی ناسزا به تو میگویند اما وقتی از آنها دلیل با تو بودن را می پرسی سکوت میکنند!! گاهی فکر مینم شعار اینها باید این باشد " بعضی واژه ها از دل تا زبان تحقیر می شوند" !!

 

 

کسانی هستند که علاوه بر اینکه  تو را دوست میدارند دست به تحقیقات متعدد میزنند اما این دست و آن دست نمی کنند و وقتی به طرز شیکی احساسشان را با تو در میان گذاشتند تا همیشه در کنارت میمانند. حال اگر تو شکرگذار نعمات پروردگار نیستی ایراد از خودت است!!

 

ما انسانها واقعا موجودات عجیبی هستیم! آدم بزرگ ها عجیب ترند! میتوانستم راجع به این مطلب بازهم ادامه دهم اما چون میدانستم که تا همین اندازه هم هرکس میتواند خودش را در یکی از دسته ها فوق جای دهد ادامه ندادم.شاید ادامه دادم بعدا!


 

فریاد شده توسط امین در ساعت 1:48 PM موضوع | لینک ثابت


چراغی که به خانه رواست به................

ديشب شاهد گزارشي تلويزيوني از كامران نجف زاده مجري جوان ،‌باهوش -و البته كسيكه ذائقه مديران بالا دستي خود را نيز خوب ميشناسد- ، بودم . ايشان به لبنان عزيمت كرده تا براي ما گزارشهايي از فقر و گرسنگي و مشكلات مردم جنوب لبنان تهيه كند .!

او در گزارشش از مشكلات مردم يك آپارتمان مي گفت ، درحاليكه با كودكان آن آپارتمان فوتبال ، بازي مي كرد.

 

و اما آقاي نجف زاده......مجري محترم...!

اگر هدف شما بر انگيختن حس همدردي و وجدان ما مردم خوشبخت ايران بوده ، بنظر حقير نيازي نبود اين همه راه را طي كني و دور شوي.مملكت خودمان و همين تهران خودتان مردمي دارد كه نه در آپارتمان كه در حلبي هايي به نام خانه!! شب را روز ميكنند.

كودكاني دارد كه دستانشان جز خاك و گل و آجر چيزي نمي شناسد.كودكاني كه شايد هيچگاه طعم كودكي را نچشيده و نخواهند چشيد...

اشتباه نكنيد من از اتيوپيي و اوگاندا حرف نميزنم!از همين پايتخت خودمان ميگويم . پايتختي كه برج ميلادش افتخار ما شده!! آنهم نه در زمان حمله مغول يا جنگ جهاني، كه در سال 1387 خورشيدي........

 

پس زياد ناراحت نباش آقاي نجف زاده اگر كودكان لبناني در آپارتماني زندگي ميكنند كه زياد قابل سكونت نيست. و يا بجاي بازي در چمن ، در خيابان و روي آسفالت بازي مي كنند............

 


 

فریاد شده توسط امین در ساعت 3:2 PM موضوع | لینک ثابت


دانشگاه يا كلاس رواني ها ؟!....

مطلبي كه تا به حال در مورد آن پرداخته نشده و شايد باز كردن اين مساله موجب شود كه بيش از پيش به فكر جوانان ،افكار و زماني كه واقعا در حال هدر رفتن است پرداخته شود.
آري ، دانشگاه كعبه آمال هر جوان ايراني كه تمام آرزوهاي خود را در آن جستجو ميكند.آرزوهايي كه متاسفانه در نيمه راه به علت بسياري از مشكلات  پس گرفته ميشود.
بدليل برنامه ريزي غلط و بهره نگرفتن از شيوه ها و متدهاي امروزي و نبودن امكانات كافي و سنگيني هزينه تحصيل و مزيد بر آن كوچ اجباري دانشجــــــــــــــو به شهرهاي دورافتاده  با توجه به عدم رضايت قلبي و صرفا براي گرفتن مدرك ،فرار ازسربازي و حتي رسيدن به آزادي.
دوري راه،احساس دلتنگي ،جدايي از خانواده و وفق دادن خود به يك زندگي بدون اتكا به خانواده همه و همه موجب ميشود كه يك دانشجو  جدا از خطراتي چون دوست ناباب ،اعتياد،  بزه كاري  دچار مشكلات رواني ميشود،مشكلاتي كه شايد در ظاهر قابل رويت نباشد ولي وقتي به دقت مورد بررسي قرار ميگيرد به حاد بودن و مساله دار بودن آن پي ميبريم.
كلاس درس، اعصاب خرد و داغان،فكر تمام شدن كلاس و فرار از محيط كسل كننده دانشگاه.خودكاري در دست دارد و با حالتي عصبي در حال حك كردن كلمات و اشكالي روي دسته صندلي است.غافل از اينكه چشمان سوژه طلب من حركات او را زير ذره بين برده و تعقيب ميكند. نوشته ها ي عجيب و شكل هايي نا معقول از يك جوان دانشجو و اصطلاحا تحصيل كرده كه سومين دهه عمر خود را سپري ميكند.كشيدن شكلهايي بچه گانه و نوشته هايي چون:چيزي داره گلوم رو فشارميده و خفم ميكنه اي خدا يا جملاتي چون : طاهره خانم چنگال بدست ،ميخوام مگس باشم،دوست دارم الاغمو اسپرت كنم .جواديه ،اي بي وفا كو رحمت كو انصافت!,واژه هايي واقعا با شخصيت ظاهري آنها سنخيتي ندارد. در كل اين خط خطي ها و نوشته ها و نقاشي ها و بعضا تخريب كردن ها ارتباط مستقيمي با مشكلات يك جوان ايراني دارد.در پايان سوال اينست مسول اين آشوبي و فشارهاي رواني بر عهده كيست ؟خانواده و اوضاع عاطفي؟ جامعه و اوضاع اقتصادي؟ يا  مسوليني كه   هميشه از مشكلات شانه خالي ميكنند؟


 

فریاد شده توسط امین در ساعت 8:45 AM موضوع | لینک ثابت


مصاحبه اختصاصی با پسرک افغان...

مثل کنه بهم چسبیده بود. تو دست و پام گم بود هرکاری میکردم ولم نمی کرد . می گفت :"تو را خدا یه آدامس بخر"

گفتم : پول ندارم. گفت " هرچی داری بده"!

-یه آدامس بخر

- به وقتش. اول بگو چند سالته؟

- 8 سال

- کجایی هستی؟

- کابل

- بابا مامان نداری که اینجا آدامس می فروشی؟

- چرا . بابام بنایی میکنه.ولی پول نداریم.من بهش کمک میکنم.

- این آدامسا را چقدر میخری؟

- 950

- چند می فروشی؟

- 1500-2000

- یعنی در روز فقط 1000 تومن سود میبری؟

- جوابی نداد.

- خب یه بسته بده.

- چرا اینقدر آدامسهات کمه؟

- گمشون کردم.چند تاشم ازم دزدیدن!

- کی دزدید؟ بچه ها؟

- هم بچه ها . هم آدم بزرگا!

- چه جوری؟

- ازم بر می دارن و فرار میکنند

- امروز چند تا فروختی؟

- یکی . اونم به تو

- تو افغانستان چیکار میکردی؟

- همین آدامس فروشی. گیلاس چیندی. سیب چیندی

- بگو "چینی" نگو " چیندی"!

- لبخند زد

- چرا اومدید ایران؟شما که اونجا هم همین کارا می کردین

- باز هم سکوت...

- دوست داری چیکاره شی؟

- میخوام برم باشگاه ورزشی. کاراته

- وقتی بزرگ شدی و کاراته باز ، منا نزنیا!

- با لبخندی گفت : باشه!

 

 

دیدم دیگه زیادی دارم سوال جوابش میکنم. برای همین حرف آخرو بهش زدم و ازش خداحافظی کردم.یه کمم نصیحتش کردم . مثلا بهش گفتم مهم نیست آدم ایرانی باشه یا افغانی یا ... مهم اینه که آدم باشه. هر کس هر کاری دلش بخواد می تونه انجام بده و به هر هدفی دوست داره برسه...

 

بعد از کلی نصیحت بهم گفت : یه دویستی دیگه بهم میدی؟!!! فهمیدم که چقدر نصیحتام روش اثر گذاشته!!


 

فریاد شده توسط امین در ساعت 12:26 PM موضوع | لینک ثابت


کودک سرزمین من اینگونه به دنبال سهم خود از زندگی می گردد...........


 

فریاد شده توسط امین در ساعت 1:15 AM موضوع | لینک ثابت



 

فریاد شده توسط امین در ساعت 6:11 PM موضوع | لینک ثابت


به یاد دکتر شریعتی....


پدر مومن  من ... مادر مقدس من ....

پدر ... مادر ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

« دکتر علی شریعتی »

 

برای دانلود پوسترهای دکتر به ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب

 

فریاد شده توسط امین در ساعت 6:4 PM موضوع | لینک ثابت


به بهانه سالگرد شهادت دکتر شریعتی...

ایام سالگرد معلم شهید دکتر علی شریعتی است.

دکتر  جان خیلی حرف هابا تو دارم که باید بزنم اما جای صحبتم اینجا نیست .

دکتر خیلی فکر کردم برای سالگردت چه مطلبی در وبلاگ بگذارم .مطلب زیبایی از تو خواندم که حیفم آمد دیگران نخوانند.

استاد یادت گرامی و روحت شاد باد.......

 

 

 

پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم 

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

« دکتر علی شریعتی»

 


 

فریاد شده توسط امین در ساعت 5:56 PM موضوع | لینک ثابت


چه حسی داره؟!!!

فکر می کنی چه حسی داشته باشه وقتی بخاطر نگذشتن از غرورت ٬ حاضر به پاچه خاری استاد  که نشی حتی  باهاش کل کلم بکنی و به چالش بکشیش و در عوض درس استاد محترما ۲ بار ٬ اونهم بدون صحیح شدن برگه ات ٬ بیفتی؟!!!


 

فریاد شده توسط امین در ساعت 12:47 PM موضوع | لینک ثابت


هر انچه هستی بهترینش باش

هر انچه هستی بهترینش باش . اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی بوته ای در دامنه ی کوهی باش ولی بهترین بوته ای باش که در کنار راه می روید ... اگر نمی توانی درخت باشی بوته باش اگر نمی توانی بوته ای باشی علف کوچکی باش و چشم انداز کنار شاهراهی را شادمانه تر کن ..... اگر نمی توانی نهنگ باشی فقط یک ماهی کوچک باش ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه .... همه ی ما را که ناخدا نمی کنند ملوان هم میتوان بود در این دنیا برای همه ی ما کاری هست کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچکتر و انچه وظیفه ی ماست چندان دور از دسترس نیست ... اگر نمی توانی شاهراه باشی کوره راه باش اگر نمی توانی خورشید باشی ستاره باش . با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند ، فقط هر انچه هستی بهترینش باش ........

(نلسون ماندلا-رهبر جنبش سیاهان آفریقای جنوبی علیه آپارتاید)


 

فریاد شده توسط امین در ساعت 1:1 PM موضوع | لینک ثابت



وقتی‌ گفتم‌:
دوستَت‌ می‌دارم‌
می‌دانستم‌ که‌ شورش‌ کرده‌اَم‌ بر قبیله‌اَم‌
وَ به‌ صدا در آورده‌اَم‌ شیپورِ رسوایی‌ را !
می‌خواستم‌ تخت‌ِ ستم‌ را واژگون‌ کنم‌
تا جنگل‌ها برویندُ
دریاها آبی‌تر شوند
وَ آزاد گردند
تمام‌ِ کودکان‌ِ جهان‌ !
اتمام‌ِ عصرِ بربریت‌ را می‌خواستم‌ُ
مرگ‌ِ واپسین‌ حاکم‌ را !

می‌خواستم‌ با دوست‌ داشتن‌ِ تو،
درِ تمام‌ِ حرم‌ْسراها را بشکنم‌
وَ پستان‌ِ زنان‌ را
از بین‌ِ دندان‌ مَردان‌ نجات‌ دهم‌ !

وقتی‌ گفتم‌:
دوستَت‌ می‌دارم‌
می‌دانستم‌ که‌ الفبایی‌ تازه‌ را اختراع‌ می‌کنم‌ ،
به‌ شهری‌ که‌ در آن‌
هیچ‌ کس‌ خواندن‌ نمی‌داند !
شعر می‌خوانم‌ ،
در سالُنی‌ متروک‌
وَ شرابم‌ را در جام‌ِ کسانی‌ می‌ریزم‌
که‌ یارای‌ نوشیدنشان‌ نیست‌ !

وقتی‌ گفتم‌:
دوستَت‌ می‌دارم‌

می‌دانستم‌ که‌ هماره‌،
بَربَرها را با نیزه‌های‌ زهرآلودُ
کمان‌های‌ کشیده‌
در تعقیب‌ِ خود خواهم‌ یافت‌ !
عکسم‌ را بر دیوارِ خواهند چسباند
وُ اثرِ انگشتانم‌ را در پاسگاه‌ها خواهند گرفت‌ !
جایزه‌ی‌ بزرگ‌ به‌ کسی‌ می‌رسد
که‌ سَرِ بُریده‌اَم‌ را بیاورد
وَ چون‌ پُرتقالی‌ لُبنانی‌
بر سَردرِ شهر بیآویزد !
وقتی‌ نامت‌ را بر دفترِ گُل‌ها می‌نوشتم‌
می‌دانستم‌ که‌ مَردُم‌ را در مقابل‌ِ خود خواهم‌ دید !
درویش‌ها وُ ول‌ْگردها را...
آنان‌ که‌ در ارثیه‌شان‌ نشانی‌ از عشق‌ نیست‌،
بر ضدِ منند !
می‌خواهم‌ واپسین‌ حاکم‌ را نابود کنم‌ُ
دولت‌ِ عشق‌ِ تو را برپا دارم‌ !
می‌دانم‌ که‌ در این‌ انقلاب‌،
تنها گُنجشکان‌ در کنارِ من‌ خواهند بود !

نرار قبانی......


 

فریاد شده توسط امین در ساعت 11:36 PM موضوع | لینک ثابت


بگو دوستم‌ می‌داری‌، تا از دفترِ شعرم‌ کتاب‌ِ مقدّس‌ بسازی‌...

  

اینبار می خواهم از یک شاعر و نویسنده دگر اندیش عرب یاد کنم.کسیکه یکه و تنها در برابر کوته فکری اعراب و مخصوصا دیدگاه پست آنها نسبت به زن به پا خاست و دراین راه توهینها و بی حرمتی های زیادی را به جان خرید.

نوشته های او با زمانه و فرهنگ ما هم ُُهمخوانی عجیبی دارد گوییکه در بعضی لحظات فکر می کنم او ُ اشعارش را برای من و از زبان من نوشته و این اوج هنر یک هنرمند است...

از این به بعد برخی نوشته هاواندیشه های این شاعر بزرگ و سایر نویسندگان همفکر اورا در "فریاد " فریاد خواهیم زد...

نزارقباتی‌ شاعرِ عرب‌ زبان‌ در 21 مارس‌ِ سال‌ 1923 در دمشق‌ به‌ دُنیا آمد. در بیست‌ُ یک‌ ساله‌گی‌ نخستین‌ کتاب‌ِ خود با نام‌ِ «آن‌زن‌ِ سبزه‌ به‌ من‌ گفت‌...» را مُنتشر کرد، که‌ چاپ‌ِ این‌ کتاب‌ در سوریه‌ غوغایی‌ به‌پا کرد! بسیاری‌ او وَ شعرهایش‌ را تکفیر کردند واز همان‌ هنگام‌ لقب‌ِ شاعرِ زن‌ یا شاعرِ طبقه‌ی‌ مَخملی‌ را به‌ او نصبت‌ دادند. قبّانی‌ دِل‌ْسرد نَشد و از آن‌ پَس‌ کتاب‌هایی‌ چون سامبا ، عشق‌ِ من‌، نقاشی‌ با کلمات‌، با تو پیمان‌ بسته‌اَم‌ اِی‌ آزادی‌ ، جمهوری‌ در اتوبوس‌،  ، شعر چراغ‌ِسبزیست‌ ، نه‌ ، تریلوژی‌ِ کودکان‌ِ سنگ‌انداز ، بلقیس‌ و چندین‌ کتاب‌ِ دیگر را منتشر کرد. اکثرِ شعرهایش‌ در ستایش‌ِ عشق‌ُ دفاع‌از حقوق‌ِ زنان‌ِ لَگَدمال‌ شُده‌ی‌ عرب‌ است‌. او یک‌ تنه‌ در مقابل‌ِ دُگم‌اندیشی‌ِ جامعه‌ی‌ عَرَب‌ به‌ پا خاست‌ُ زبان‌ِ کوچه‌ وُ فاخر را باهم‌ آمیخت‌ُ لحنی‌ تازه‌ در شعر پدید آورد وَ با عناصرِ پابَرجای‌ تمام‌ِ سروده‌هایش‌ یعنی‌ زن‌ و وطن‌ اشعارِ عاشقانه‌ ـ حماسی‌ِبی‌بدیلی‌ آفرید! کتابی‌ با نام‌ِ یادداشت‌های‌ زن‌ِ لااُبالی‌ را منتشر کرد که‌ دفاعیه‌ی‌ برای‌ تمام‌ِ زنان‌ِ عرب‌ بود. خودِ او در این‌باره‌گفته‌ است‌: «ـ من‌ همیشه‌ بَر لبه‌ی‌ شمشیرها راه‌ رفته‌ام‌! عشقی‌ که‌ من‌ از آن‌ حرف‌ می‌زنم‌ عشقی‌ نیست‌ که‌ در جغرافیای‌ اندام‌یک‌ زَن‌ محدود شَوَد! من‌ خود را در این‌ سیاه‌ْچال‌ِ مَرمَر زندانی‌ نمی‌کنم‌! عشقی‌ که‌ من‌ از آن‌ سخن‌ می‌گویم‌ با تمام‌ِ هستی‌ درارتباط‌ است‌! در آب‌، در خاک‌، در زخم‌ِ مَردان‌ِ انقلابی‌، در چشم‌ِ کودکان‌ِ سنگ‌ْاندازُ در خشم‌ِ دانش‌ْجویان‌ِ معترض‌ وجود دارد! زن‌برای‌ من‌ سکه‌یی‌ پیچیده‌ در پنبه‌ یا کنیزکی‌ نیست‌ که‌ در حرم‌سرا چشم‌به‌راهم‌ باشد! من‌ می‌نویسم‌ تا زن‌ را از چنگ‌ِ مَردان‌ِنادان‌ِ قبایل‌ آزاد کنم‌»
سال‌ِ 1981 قبانی‌ هم‌ْسرِ عراقی‌ تبارش‌ بلقیس‌الراوی‌ را در حادثه‌ی‌ بُمب‌گُذاری‌ِ سفارت‌ِ عراق‌ در بیروت‌ از دست‌ داد. این‌حادثه‌ی‌ تلخ‌ در شعرهایش‌ نیز منعکس‌ شُدُ تعدادی‌ از زیباتَرین‌ مرثیه‌های‌ شعرِ عَرَب‌ را پدید آورد. شعرهایی‌ چون‌ دوازده‌ گُل‌ِسُرخ‌ بر موهای‌ بلقیس‌ وَ بیروت‌ می‌سوزد و من‌ تو را دوست‌ می‌دارم‌! او همیشه‌ اعراب‌ را به‌ واسطه‌ی‌ بی‌عرضه‌گی‌ وَ حماقتشان‌هجو می‌کرد.
نزارقبانی‌ سَرانجام‌ در سال‌ِ 1998 در بیمارستانی‌ در شهرِ لندن‌ خاموش‌ شُد، امّا تا همیشه‌ عشق‌، زَنان‌، میهن‌ُ آزادی‌ را دراشعارش‌ فریاد می‌زند....

 

نامه‌هایی‌ برای‌ تمام‌ِ زنان‌ جهان‌...

صد نامه‌ عاشقانه‌ همه‌ی‌ چیزی‌ست‌ که‌ از خاکسترِ عشقم‌ به‌ جا مانده‌! من‌ هم‌ ـ مانند تمام‌ِ شاعران‌ُ تمام‌ِ مَردان‌ ـ یادگاری‌هایی‌از عشق‌هایم‌ داشته‌اَم‌ُ رنگین‌کمانی‌ از نامه‌ها... وَ این‌ شجاعت‌ را نداشتم‌ که‌ تمام‌ِ آن‌ها را در آتش‌ بسوزانم‌! انکار نمی‌کنم‌ که‌ به‌آتش‌ به‌ عنوان‌ آخرین‌ راه‌ِ حل‌ فکر کرده‌اَم‌! به‌ عنوان‌ِ راه‌ِ حلّی‌ که‌ من‌ُ عشق‌هایم‌ را از سنگینی‌ِ بارِ امانت‌ خلاص‌ کند... ولی‌ وقتی‌برای‌ آخرین‌ بار به‌ این‌ یادگاری‌ها سَر زدم‌ در بینشان‌ چیزهای‌ زیادی‌ از جنس‌ِ شعر دیدم‌ُ از آتش‌ زدن‌ِ آن‌ها منصرف‌ شُدم‌! ازبین‌ آن‌ها صد نسخه‌ را که‌ پیام‌ُ ریتمی‌ شاعرانه‌ ـ انسانی‌ داشتند انتخاب‌ کردم‌! با این‌ که‌ اعتقاد دارم‌ جُدا کردن‌ِ نوشته‌های‌ یک‌شاعر به‌ دو بخش‌ِ خصوصی‌ُ عمومی‌ کاری‌ بی‌هوده‌ است‌! من‌ معتقدم‌ که‌ شاعر تنها در نوشته‌های‌ خصوصی‌اش‌ آزادانه‌ زنده‌گی‌می‌کند! یعنی‌ روبه‌روی‌ آینه‌ می‌ایستدُ خودش‌ را از لباس‌های‌ نمایشی‌ُ نقاب‌هایی‌ که‌ جامعه‌ به‌ او داده‌ خلاص‌ می‌کند!
نوشتن‌ همان‌ سرزمین‌ِ موعودی‌ست‌ که‌ شاعر پا برهنه‌ بر رویش‌ می‌دودُ کودکی‌اَش‌ را با تمام‌ِ آزادی‌ها وُ شوق‌ُ پاکی‌اَش‌ رَج‌می‌زند! لحظه‌های‌ نابی‌ که‌ شاعر خودش‌ را زیرِ ذره‌بین‌ نمی‌بیندُ مجبور به‌ عاقبت‌اندیشی‌ نمی‌شود! من‌ با آن‌ که‌ در نوشتن‌آزادبودم‌، همیشه‌ حِس‌ کرده‌ام‌ که‌ به‌ قوانین‌ِ عمومی‌ِ شعر متعهدم‌! گاهی‌ در پُشت‌ِ پرده‌ی‌ روح‌ِ خود خواسته‌ام‌ به‌ شکارِتصویرهایی‌ بیرون‌ از چارچوب‌های‌ رایج‌ِ شعری‌ بروم‌! بهتر بگویم‌ در درونم‌ بخشی‌ هست‌ که‌ می‌خواهد خود را از سلطه‌ی‌ شعرخلاص‌ کندُ از آن‌ بگریزد! تأکیدم‌ این‌ است‌ که‌ نمی‌خواهم‌ با چاپ‌ کردن‌ِ این‌ نامه‌ها زنی‌ را گُناه‌کار اعلام‌ کنم‌! به‌ هوچی‌گَری‌ُانگشت‌ گُذاشتن‌ بر نام‌ِ این‌ُ آن‌ علاقه‌ ندارم‌! برایم‌ مهم‌ نیست‌ که‌ زن‌های‌ زیادی‌ به‌ زنده‌گی‌اَم‌ قدم‌ گُذاشته‌اندُ از آن‌ بیرون‌رفته‌اند! مثل‌ بهار که‌ همیشه‌ در رفت‌ُ آمد است‌، یا مسافرِ از راه‌ آمده‌یی‌ که‌ چمدانش‌ را باز می‌کندُ دوباره‌ می‌بنددُ راهی‌ِ سفرمی‌شود...
عشق‌ زیبا وُ بی‌غش‌ است‌ وَ زیباتر از آن‌ حسّی‌ست‌ که‌ از خود بر برگ‌های‌ ما باقی‌ می‌گُذاردُ خاکستری‌ که‌ بر انگشتانمان‌می‌نشیند! زن‌، زیباست‌ُ از آن‌ زیباتر ردِ گام‌هایش‌ در نوشته‌های‌ ماست‌... هنگامی‌ که‌ رفته‌ است‌!
این‌ نامه‌ها خاکسترِ عشق‌ِ من‌ است‌! چاپشان‌ می‌کنم‌ چون‌ اعتقاد دارم‌ که‌ عشق‌ِ یک‌ هنرمند، عشقی‌ عمومی‌ست‌ نه‌ خصوصی‌... وَنامه‌های‌ یک‌ شاعر برای‌ معشوقه‌اش‌، نامه‌های‌ او برای‌ تمام‌ِ زنان‌ جهان‌ است‌!
 
نزارقبانی
!


 

فریاد شده توسط امین در ساعت 2:28 AM موضوع | لینک ثابت


به یاد شهیدان وطن.....

دلم از مرگ بیزار است

که مرگ اهرمن خو آدمیخوار است

ولی آندم که ز اندوهان روان زندگی تار است

ولی آندم که نیکی و بدی را گاه پیکار است

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است

همان بایسته آزادگی این است

                                                                                                  (سیاوش کسرایی)

دیشب پس از مدتها به اجبار به تماشای برنامه های بی سر و ته تلویزیون کم خاصیتمان نشسته بودم که صحنه هایی از فیلم روز سوم توجه مرا به خود جلب و پس از مدتی مرا پای تلوزیون میخکوب کرد.احتمالا اگر این فیلم را دیده باشید میدانید که داستانش بر گرفته از یک اتفاق واقعی است.

در حین تماشای این فیلم خوش ساخت بارها تحت تاثیر قرار گرفته و چندین بار نا خودآگاه گونه هایم را خیس یافتم.

باور این حقیقت که جوانانی هم سن و سال من تا این حد می توانسته اند مرد باشند مشکل است.

آری آنان مردند اما مرگشان نه مرگ که میلاد درخشنده هزار تابنده بود و خون دامن گیرشان تجلی خروش هزاران هزار شهید راه آزادی در تاریخ پر ادبار این سرزمین...

آنان بايد مي مردند چرا كه " وجدان" داشتند . آنچه نبايد داشته باشند.بايد مي مردند چراكه در تاريكترين لحظات شوربختي و نوميدي به ابليس "آري" نگفتند ، زانو نزدند و سر تسليم فرود نياوردند.

بايد مي مردند چرا كه براي ماندن با ابليس قراري نبستند.بايد مي مردند چراكه در شبستان پليديها از سپيده دم سخن گفتند.

بايد مي مردند چراكه به خورشيد اعتقاد داشتند و به خورشيد واره اي دل خوش نمي كردند.

آري بايد مي مردند چرا كه از حنجره هاي خونين خويش " فرياد" ميكشيدند .

 

 

وقتيكه اين شير مردان را با خود و امثال خود مقايسه ميكنم ، عرق شرم بر پيشاني ام جاري ميشود . شرم از اينكه من و هم قطارانم هنوز نتوانسته ايم بمانند اين غيور مردان ، دين خود را به اين آب و خاك ادا كنيم.

 

هرجند بیشتر شاهد استفاده ابزاری از رزمندگان و سربازان وطن بوده ایم و شاید همین استفاده ابزاری  زمینه ساز فاصله گرفتن جوانان امروز از مردان مرد آنروزها و آرمانهاشان شدهُ ولی ساخت فیلمهایی چون روز سوم و  اخراجی ها مي تواند نقشي مهم در تغيير برخي ذهنيتهاي موجود ، داشته باشد.

 

اي كاش مسئولين هم بجاي شعار و برپايي مراسمهاي يادبود گوناگون و پر هزينه ، بيشتر بدنبال اجرا و پياده سازي همان آرمانهايي بودند كه اين جوانان ، خون خود را برايش تقديم نمودند.

مطمئنا روح آنها اينگونه شادتر و آرامتر خواهد بود...

 

نام و ياد تمامي شهيدان وطن گرامي.....

 


 

فریاد شده توسط امین در ساعت 2:47 PM موضوع | لینک ثابت


چهارمين جشنواره ملي كار آفريني و فن آفريني شيخ بهايي كه به ميزباني اصفهان توسط شهرك علمي تحقيقاتي و پارك فن آوري اصفهان برگزار ميگردد امسال هم طي سه روز در هتل عباسي اصفهان برگزار شد.

من هم عليرغم پائين بودن سنم نسبت به اغلب شركت كننده ها ، ز